تبليغاتX
پرواز
پرواز

پیش نگاه

تحصیل حاصل یعنی چیزی را که در دست داریم دوباره در پی به دست آوردنش باشیم که این از دیدگاه عقل کاری بیهوده است.

نگاه اول

گویند نیما نامی به مدرسه ای وارد شد.دید هر که درآن است به مباحثه و جدال علمی مشغول است و صداها در هم پیچیده و یک کلامِ مفهوم شنیده نمی شود

از همان دم در،راه بازگشت پیش گرفت و با تکه زغالی روی دیوار نوشت:

نیما نرو به مدرسه،ترسم که خر شوی!!!

شاگردان که بعدِ فراغِ از مباحثات،عزم خروج کرده بودند این مصراع را مشاهده نمودند.

یکی از آنان رندانه،زغالی برداشت و بیت را کامل کرد:

تحصیل حاصل است مگر ماده خر شوی!!!!

نگاه دوم

ما پی تحصیلِ یار و یار در دل بوده است      حاصلِ تصیلِ ما تحصیلِ حاصل بوده است

نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 8:47 توسط طوبی| |

کتابی کوتاه از تختی خواندم جای جای کتاب٬تختی با دلم بازی کرد ...

(تختی-حبیبه جعریان -انتشارات سروش چاپ سوم ۱۳۸۷صفحه۱۳)

*غلام رضا همان سال(۱۳۲۹)در مسابقات قهرمانی کشوری کشتی گرفت و در آزاد و فرنگی٬هر دو اول شد.رویای بزرگش جان گرفته بود ٬ولی او در دفترچه اش نوشت:متوجه شدم هیچ کاری نکرده ام.چیزی به من اضافه نشده.فقط آن هایی که به من سلام می کردند بیشتر شده اند...

راستی ما با نداشته هایمان به کجا می رویم !؟

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 6:41 توسط طوبی| |

دین و عقل؟ دین و احساس؟

بعضی ها شاید فقط عاقل اند!

احساس بی احساس

بد انصاف با مهر نمازش پروانه ی دور شمع را کشت!!!!

چشم حافظ روشن


پ.ن۱:بنده منظورم از (دین و عقل؟ دین و احساس؟)این نیست که دین مطلبی جدا از این دو مقوله است بلکه منظور م این است که مگر می شود  دین فقط با یکی از این دو همراه باشد؟ 

پ.ن۲:اینکه پروانه ای با مهر نماز کشته می شود اتفاقی است که سال ها پیش مقابل چشم خودم رخ داد

پ.ن۳:این آقا خیلی پابند شرع و تدین بود اما از روحیه ی حساسی برخوردار نبود

پ.ن۴:البته مثل ایشان بسیار کم اند و نمی شود گفت همه این طورند

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 19:49 توسط طوبی| |

بمیر غزه کریسمس است مزاحم شادی ما نشو. به کودکانت بگو وقتی دگر بمیرند!! فعلا حکام عرب و غرب فرصت دلسوزی ندارند چرا درک نمی کنید کارهای مهمتری هم در عالم وجود دارد چه کار بهتر از رقص شمشیر در کنار جرج بوش و چه کار مهمتر از مصافحه اتفاقی!!! طنطاوی با شیمون پرز و...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت 19:49 توسط طوبی| |

 

تا به حال این جمله را شنیدید که (بیشتر بهشتیان ابلهند!!؟)

شما چه می گویید

نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت 1:15 توسط طوبی| |

به نظر شما آدما چند دسته اند؟

سیاه و سفید؟

یا سیاه و سفید و خاکستری؟

پ.ن ۱:

۱۶/۹/۸۷

بعد کلی کلنجار رفتن و شنیدن صحبت دوستان فهمیدم که همه خاکستری اند

 ولی هر کی غلظت خودش رو داره.اون که به نور نزدیکتره خاکستریش کمرنگ تر از بقیه است و اون که به ظلمت،پر رنگ تر

پ.ن ۲:

۱۹/۹/۸۷

بازم کلنجار برم بد نیست

اول فکر کردم اصلا خاکستری نداریم

بعد دیدم همه خاکستری اند

بعد از بعد را دیگر نمی دانم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت 3:35 توسط طوبی| |

 

مولای من وشما فرموده بود و ما از کودکی گیج معمای بهتریِ علم و ثروت بودیم

انشاء می نوشتیم و آخرش هم نمی فمیدیم واقعا کدام بهتر است

این روزها حسابی درگیر این معما شده ام

دو یار عزیز و دوست داشتنی دارم که از قضا هر دو گام در راه کسب دانش نهاده اند با این تفاوت که یکی در نهایت تنگدستی روز به روز درختش بار دانش می گیرد و هر بار که به دیدار می روم روانم شاد و خزان دلم بهار.

و دیگری اما گر چه دانش را عزیز می دارد لیک پا در تالاب اقتصاد گذاشته و تا کمر فرو رفته و تکاپو دارد

آب و هوای این تالاب را که می دانید گاه صاف صاف است و آفتابی و گاه گرفته و ابری و بارانی.خدا نکند کمی اوضاع قمر در عقرب شود.

شددیگر،شد.

تالاب خشک شد و تشنه کامی دوست ما شروع شد.تا وقتی که کمی آب بود می شد کمی دست و پا زد و تقلا کرد.اما وقتی آب نیست چه کند.

این ها را رها کن آب که نبود از آن بد تر آب رو هم نبود

دیگر کسی نمی گفت بابا این همان فلانی است که برای خود اعتبار و مقامی دارد خدا می داند اگر همان عزتی که بر سر دانش می گذاشت ، نمی گذاشت چه وضعی در انتظارش بود

پیش از این ماجرا نگاه به زندگی ومنش این دو به یکی از دغدغه ها ی فکری ام مبدل شده بود و چون کودکیم به دنبال حل این معما بودم.

بعد از آن حل شد.

علی علیه السلام فرموده است:

دانش بهتر است از مال.

علم نگهبان تو و تو نگهبان مال.

علم را ببخشی فزونی می یابد و مال کاستی.

مقام با مال به دست آمده به نابودی مال تباه می شود.

این ابیات از شفیعی کدکنی را زیر لب زمزمه می کنم

(کمترین تصویری از یک زندگانی

                               آب

                                   نان

                                      آواز

ور فزون تر خواهی از آن،

                          گاه گه

                                   پرواز

ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز

(ور فزون تر،باز هم خواهی...بگویم،باز؟)

آن چنان بر ما به نان و آب

                       این جا تنگ سالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد

             شوق پروازی نخواهد بود).

نوشته شده در جمعه 1387/08/24ساعت 3:46 توسط طوبی| |